|
|
|
|
|
من برای سالها بعد مینویسم........ سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند..... افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود....... همیشه یکی بود یکی نبود........ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 15:25 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
|
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شب نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه که یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست بخند آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند .......... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:14 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:21 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
چقدر سخته گل آرزو ها تو نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:12 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:1 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
|
مينويسم به ياد آن روز باراني به ياد تو به ياد آن روزهاي پر شور و نشاط به ياد روزهايي که امواج عشق چشمانت را شفاف کرده بود مينويسم به ياد آن روز پاييز مينويسم به ياد دل آسمان به ياد آن روز که دل او هم مثل دل من گرفته بود به ياد آن روز که هر دو براي رفتنت گريستيم مينويسم به ياد آن روز که آسمان کينه و نفرت را از روي سنگ فرش خيابان پاک ميکرد ومن آرام آرام با ياد خاطرات تو آب شدم اما من تو را به دست خواهم آورد و مينويسم از آن روزي که تو دگر بار از آن من ميشوي آن روز از روزهاي بهار است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 12:50 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 10:10 توسط دل سپرده
|
|
||
|
|
|
|
گفتی از عشق بنویس ....مینویسم از عشق.... میخواهم از تو بنویسم تویی که.................. از عشق و صداقت از خودت از وجودت از دیوانگی هات..... گفتی از عشق بنویس باز نوشتم........ گفتی از غم ننویس حرفی ندارم........ مینویسم از تو از صبر زیادت ..... از عشق بی همتایت مینویسم از مهربونی هات ..... از پاکی و صداقتت اما در یه چیز هم مشترک ؟.... زمانه نه به من نه بخ تو رحم نکرد.... برای تو مینویسم.... باز در آیینه به خود خیره میشوم به همان چهره ای خیره شدم که زمانی خیلی زیبا بود با آن چشمان زیبا..... اما اینک هزاران غصه در همین چشمانی که زمانی از نظر تو زیبا ترین چشم دنیا بود یک غم بزرگ نشسته .... نمیدانم چه زمانی این غم از چشمانم نگاهم دلم بیرون خواهد رفت؟؟؟؟؟ شاید زمان مرگ من اما من همیشه آرزو داشتم به آرزوهایم برسم بعد بمیرم.... عروسک جونم....... تو هم غصه داری مثل من کنج خونه.......هوای بی کسی داری. عروسک جونم .....تو هم تنها شدی اسیر غصه ها شدی. در این سراب زندگی..... اسیر لحظه ها شدی.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 13:6 توسط دل سپرده
|
|
||